دایه بازار:
درد-دل-های-مامان-ترسیدنی-که-اشکم-را-درآورد
ترس در بارداری بدترین نگرانی من بود چون خیلیها بودند که در بارداری به خاطر ترسیدن بچهشان را از دست داده و یا مجبور شده بودند زودتر زایمان کنند. اوایل بارداری یک صحنه تصادف دیدم که خیلی رویم تاثیر گذاشته بود ولی چیزی نبود که حالم را بد کند. همسرم هم طبق گذشته نگران این مورد هم بود و سعی میکرد فیلم ترسناک، حرف ترسناک و یا هر چیزی را که امکان داشت باعث ترسم شود را از من دور کند. ترس خودم در مورد رانندگی همسرم با موتور بیشتر از قبل شده بود. مثلا وقتی در اتوبان اتوبوس پشت سر خودمان میدیدم چنان هول میکردم که همسرم را محکم میچسبیدم و او که متوجه ترسم میشد مدام دلداریام میداد و میگفت چیزی نیست. این کار من بیشتر باعث عصبانیتش میشد و دست و پایش را گم میکرد ولی دست خودم نبود و هر لحظه هم ترسم بدتر میشد. اما باز هم برای من جای نگرانی نبود. چون به معنای واقعی ترس را حس نکرده بودم که بخواهم به خاطرش نگران پسرم باشم.

از ماه 5 همسرم تصمیم گرفت در سالن پذیرایی بخوابد که یک وقت ناغافل در خواب به من نخورد و من راحت بخوابم. اما این هم باعث ترس من میشد و نمیتوانستم تنهایی بخوابم. در نتیجه یا نصفه شب بالش و پتو به دست میرفتم در سالن و یواش پهلویش میخوابیدم یا به ناچار برق اتاق را روشن میکردم تا خوابم ببرد.
ترسیدنهای ریز و درشت گهگاه سراغم میآمد که هر دفعه یک جوری فراموشش میکردم. ولی این سری آخر به قدری ترسیدم که نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم! بیشتر سعی کردم خودم را آرام کنم ولی از محکم گرفتن انگشت همسرم که پیشم بود باید میفهمیدم که بدجوری هول کردم و نمیتوانم خودم را آرام کنم. پریدن گربه سمتم باعث شده بود که حالم بد شود و یک دقیقه نفسم را حبس کنم و یادم برود چه گربه سیاهی پریده رویم. تپش قلب و لرزش دستم همراه با گریه امانم را بریده بود. نفهمیدم چه کسی بهم شکلات داد و کی بود که بهم آب رساند. یک نفر هم بود که پشتم را ماساژ میاد تا نفسم برگردد سرجایش. میان آن شلوغی فقط صدای همسرم بود که به گوشم میرسید: «بهناز! ببرمت دکتر؟... خوبی؟... بچه خوبه؟...» ترسیدن از گربه در روزهای عادی هم برایم دلهرهآور بود چه برسد به الان که در ماه هشتم بودم و تمام نگرانیام پسرم و زایمان زودرس بود
نظر خود را بنویسید